تبلیغات
روزی تو خواهی آمد... - حکایت این روزهایم!
   
 
نویسنده : قاصدک
تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1391
نظرات

 

من و سکوتی که میگذارند به حساب تسلیم! کم آوردن! بی جوابی! (عمرا اگر درک کنند که...)

من و بغضی که در استحکام به سان فولاد است!کاش میشد و می توانستم به اندازه تمامی آب های شور دنیا مروارید بچکانم!

من و عشقی که از هر طرف و به هر زبانی می نویسم ، آنرا همه چیز می خوانند الا عشق! حتی آن با سواد های پر ادعا!

من و عهدی که باز میشکنم که نشکنم دلی را،(به زعم ناتواناییم چه عهدها و  و عده هایی که نمیدهم!)

من و فکر سردی  نگاه ها در شهری که از شب هایش عجیب میترسم!

من و  روزه ی سماجتی سنگین در مقاومت با همدردی های مسموم!

من و  اظطرابی آکنده از شوق برای دیدار  محبوب و  باز رو حی در پرواز!

من و  نهایت تلاشم برای کم کردن این فاصله ای که دارد تمامم میکند ...

من و عجزی سربه فلک کشیده از درکِ نگاه تو...

 

____________________________________________________________________________

و . . .

 یا رب به دلم غیر خودت جا مگذار بر دیده ی من گرد تمنا مگذار

گفتم، گفتم زمن نمی آید هیچ رحمی رحمی مرا به خود وامگذار

"عبدالله انصاری"

 

 

               من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر     من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

 "شمس تبریزی"


 
 
خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد
هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد
خداکند که گزارت فِتد به منظر چشمم
که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد . . .
.
.
.

سلام
اینجا دفتر الکترونیکی و مجازی حقیر است،
حرف ها و درد و دل هایی را که در دنیای حقیقی و هیچ جای دیگر نمیتوان فریاد کرد، اینجا مینگارمشان.
ساده می نویسم، ولی شما ساده نگذر از نوشته هایم ...

اینکه میخوانید و نظر نمیدهید اشکالی ندارد
ولی اینکه نمیخوانید و نظر میدهید عجیب نیست؟!

رها باشید وبنده !
التماس دعا

قاصدک